وقتی دیر می رم کلاس این پلها رو می بینید که انگار اهرم ثلاثه مصره دوتا یکی بالا میرم ...
نترسید
اون موقعه پرنده پرنمی زنه
هیچکی منو نمی بینه ..
بعدش خیلی با وقار و با متانت می رم کلاس


اینم نمای روزای ابری شه...
+ نوشته شده در
87/10/26ساعت 21:58  توسط setayesh
|
قبلش براتون بگم اين قصه رو داداش گلم با عكساي قصه برام به ايميلم
فرستاده..دوست دارم شما هم بخونيد ..
يكي بود يكي نبود.يك مرد بودكه تنها بود. يك زن بود كه او هم تنها بود.
مرد به اسمان نگاه ميكردوغمگين بود. زن به رودخانه نگاه ميكرد وغمگين بود .
خدا غم انها را مي ديد وغمگين بود .خدا گفت:شما را دوست دارم .پس
همديگر را دوست بداريد وبا هم مهربان باشيد .مرد سرش را پايين اورد.
مرد به اب رودخانه نگاه كرد ودر اب زن را ديد . زن به اب رودخانه نگاه ميكرد مرد را
ديد.خدا به انها مهرباني بخشيد وانها خوشحال شدند. خدا هم خوشحال شد و از
اسمان باران باريد.
مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا زير باران خيس نشود . زن خنديد .
خدا به مرد گفت :به دستهايت قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي وهر دو
در ان زندگي كنيد .مرد زير باران خيس شده بود .زن دستهايش را بالاي سر مرد
گرفت . مرد خنديد .خدا به زن گفت : به دستهاي تو همه ي زيباييها را
مي بخشم تاخانه اي را كه او مي سازد را زيبا كني .
مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم وزيبا كرد .
انها خوشحال بودند .خدا خوشحال بود.
...خدا خوشحال بود چون ديگر غير از او هيچ كس تنها نبود .
+ نوشته شده در
87/10/13ساعت 10:20  توسط setayesh
|
زندگی: من فرصتی مغتنم برای بودنم
تو اژدهایی مترصد بلعیدن
مرگ: من آغازی به آرامش ابدیم
تو آغازی به آلام دنیوی
زندگی: من خالق یک لحظه شیرین عاشقانه ام
تو جابری که دریغ از این لحظه نداری
مرگ: تو تحمیل ناخواسته ی گریبانگیر بشریتی
من منتخب آنها برای رهایی از تو
زندگی: تو فاجعه انفصال عاشق و معشوقی
من فرصت دوباره باهم بودنشان
مرگ: تو بار سنگین اجباری برای زجر کشیدن
من جرثومه ای برای گریز از این وادی
زندگی: تو اشک مادر داغدیده ای
من اشک شوق دیدار فرزند مفقود الاثر
مرگ: تو تولد کودک نامشروع دو بی خانمانی
من گریزی برای رهایی از این مخمصه
زندگی: من لبخند زیبای یک نو مادرم
تو خلوت تنهایی یک زوج عاشق
مرگ: من پایان ناله های یک پیرمرد زمینگیرم
تو اصراری زجرآلود به بودن او
زندگی: من مصور یک بوسه ی شیرین عاشقانه ام
تو قطره اشک یک عاشق در هجران معشوق
مرگ: تو چشم نظاره گر شکنجه های یک شکنجه گری
من تیر خلاصی از این عذاب
زندگی: من عفو یک پدر داغدیده ام
تو سنگسار یک زن به جرم عاشق بودن
مرگ: من خط بطلان به وجود پس از مرگ معشوقم
تو جزای جرم زندگی بدون او
زندگی: من نگاه نوازشگر یک پریزاده ام
تو خلوت سرد تنهایی
مرگ: من فرصت گرم انتقامم
تو انتظار بیهوده یک مادر ناباور
زندگی: من نقطه اوج عروج یک انسانم
تو نزول او به پست ترین جای ممکن !
مرگ: ……………………………….!!!
زندگی را پاس داریم بهتر است !
با عرض پوزش یادم نیست نویسنده ی این متن کیه اگه شما فهمیدید بگید تا اسم نویسند رو بنویسیم اخر عاقبت اثر ادبی دزدچی میشه ؟؟؟ آی گفتی...
+ نوشته شده در
87/10/08ساعت 17:10  توسط setayesh
|

آقا سلام عليكم بالزاك بنده هستم
+ نوشته شده در
87/10/06ساعت 17:14  توسط setayesh
|
این
اولین درنگ بود
در برگریزِ خاطره.
قلب ام
با تو بود
سوخته، خسته، شکسته،
راهی هم نبود
در هزارتوی دلهره.
من بودم و
مویه بود و
یادِ انحنای تن ات
که ضربآهنگ دیوانگی بود.
من بودم و
یادِ زیبایی ات
که فقدان منطق بود.
چشم دوختم
به فواصلِ بین مان
سوختم
آموختم.
+ نوشته شده در
87/10/05ساعت 17:1  توسط setayesh